تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها

عاشقانه ها

دوستت دارم

 

دوستت دارم را من دل آویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم به خدا

نور خواهد پاشيد

روح خواهد بخشيد

تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو

اين دل آويزترين شعر جهان را

همه وقت

نه به يكبار و به ده بار

كه صد بار بگو

دوستت دارم را با من بسيار بگو

دوستم داري را از من بسيار بپرس ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 17:58  توسط مژگان  | 

داره میره ... :(

اونی که دوسش میداشتم همونی که عاشقم بود

اونی که حتی تو رویام  لحظه های باورم بود

اونی که کنار من نیست اما یادگاریاش هست

اونی که بهش میگفتم عشقمی چشاشو میبست

همونی که قلب من بود تنها آرزوی من بود 

لحظه جدایی از اون دیگه وقت مرگ من بود

داره میره از کنارم میره از شهر و دیارم

میگه تنهات نمیذارم اما من چه بیقرارم

............. ادامه :(


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 8:55  توسط مژگان  | 

شعرهاي من

 

نشوني

ميدوني براي پيدا كردنت

من همه گلخونه ها رو سر زدم ؟

واسه ديدنت تو روياي شبام

همره شب پره بال و پر زدم ؟

رسيدم به دفتر خاطره هام

جاي خالي تو رو ورق زدم ؟

خواستم از ستاره هاي آسمون

ببرن آرزومو پيش خداي مهربون

بگيرن ازش برام از تو نشون

آخه خوب من

ميخواستم كه بشيني روبروم

بگم از بغضاي مونده تو گلوم

درد دلهامو بگم نگات كنم

يا كه از ته دلم صدات كنم

حالا كه خداي خوب و مهربون

داد به من نشونيتو از آسمون

مينويسم از تو و از عشقمون

تو بيا فقط توو شعر من بمون

واسه اين دل شكسته ام بخون

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 1:21  توسط مژگان  | 

شعرهای من

                                                          کوچ

 

خاطرم هست در آن شب که نسیم

با صدایی لرزان

خبر کوچ تو را با من گفت

واندر آن تیره ماه

قطره های باران شدت درد مرا با گل گفت

دگر آن شب مهتاب

از تو و بودن تو با من خسته روان هیچ نگفت

دگر آن شب تا صبح

چشم مبهوت و دل منتظرم

تا به نزدیک سحر هیچ نخفت

چشم حسرت زده من آن شب

دگر از صحبت چشم تو نگفت

یاد فردای سیاهم بی تو

در دلم چون که نهفت

با سری شوریده ، قلبی از جا کنده

دلی از چشمه خون آکنده

به تو اندیشیدم ، به تو اندیشیدم

چشم من  شیفته نرگس چشم تو شد

دلم آویخته حرم قلب تو شد

با دعا و زاری خواستم من ز خدا

در بهاری دیگر ، با نسیمی دیگر

سوی من پر بزنی ، مرغ چشمان مرا

با نگاهی دیگر همره خود ببری

در همین حال و هوا ، آمد از غیب ندا

که پرستویت رفت ، که پرستویت رفت

چشم من در پی یار

خواند با نغمه زار

با صدایی سوگوار

که خدایا چه کنم اینک اندر غم یار

او برفت و ماندم

من در این وادی و دشت انتطار

من در این وادی و دشت انتظار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 9:43  توسط مژگان  | 

شعرهای من

                                                 آمدی چون یک گل

گل عشقت روزی در دل من رویید

یک گل سرخ که در غربت تن میشد او را بویید

در حریم سینه جای دادم او را

با سرشک دیده آب دادم او را

قد کشید و بالید در هوای احساس

ریشه زد در جانم

هردم او با وسواس

آسمان قلبم صاف بود و آبی

شب رویاهایم همچنان مهتابی

با خیالش آرام زندگی میکردم

از حضورش در جان شاعری میکردم

من رسیدم با او لب پرچین نیاز

عاشقانه خواندم رو به آن کعبه نماز

تا به ناگه روزی گل عشقت خشکید

پر کشید از جانم تنم از غم لرزید

هر چه از دیده روان کردم آب

هر چه نالیدم و گفتم دریاب

بی اثر بود همانند سراب 

پر زد از دیده من همچو شیرینیه خواب

منتظر میمانم لیک تا روز حساب

تا بروید شاید گل عشقت در دل

همچو نی در مرداب

همچو نی در مرداب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 15:26  توسط مژگان  |